تبليغاتX
جویبار لحظه های زندگی




















جویبار لحظه های زندگی

وای دیشب چقد خوش گذشت.....

خانمی که الهی فداش بشم مدتیه رفته سرکار. بعد بنا شد یه شب شام مهمونم کنه. قرار گذاشتیم بریم اسپاگتی هاوس و شام بخوریم البته بحساب خانمی.

دیروز اول رفتیم خرید. انقد خرید با فرزانمو دوس دارم. رفتیم برای روز مادر و تولد بابا کادو گرفتیم. بعدش هم رفتیم اسپاگتی هاوس. وای سالاد مرغ و سیب زمینی با پنیر پیتزا....

در کنارش حرف میزدیم. میخندیدیم... البته من مرغا رو همشو خوردم. طفلکی فرزانه خیلی مرغا رو دوس داشت. آخه من نون سوخاری های تو سالاد رو با مرغ اشتباه گرفتم. گفتم خوب تو ظرف مرغ هست خانمی میخوره اما بعد فهمیدم مرغا رو خوردمو نون سوخاری ها مونده.....

بعدشم اسپاگتی ها اومد و از هر دوش هر دومون خوردیم. وسط راه خانمی گفت ظرفامونو عوض کنیم. آخی...

در حین خوردن هم کلی قرار مدار و قانون وضع کردیم که همش یادم مونده و میمونه. خیلی دوسش دارم. خیلی مهربونه. دیشبم نتیجه کنکورش اومد. خوب شده بود خدا روشکر. چند سال زحمت کشید.

فرزانم بخاطر همه خوبیهات و مهربونیات و اینکه هستی ازت ممنونم و خدا رو هزاران بار شکر میکنم.

امین

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط فرزانه و امین| |

ديروز كه از سر كار برگشتم خونه ماشين بابا توي حياط نبود، خب معمولا بابا زودتر از من بر مي گرده خونه اما اين چيزي نبود كه بخوام بخاطرش نگران بشم. خونه خيلي آروم بود. اون ساعت كه من ميام معمولا هميشه آرومه چون همه دارن استراحت ميكنن اما بيشتر از هميشه آروم بود. مامان هم نبود. اومدم و براي خودم غذا گرم كردم كه ناهار بخورم. بهار توي اتاقش بود اومد و سلام كرد ازش پرسيدم مامان كجاست؟ گفت با بابا رفته پيش اون خانومه!!!!!!!! بش ميگم كدوم خانومه؟ ميگه همون كه خودشو انداخته جلوي ماشين بابا ديگه!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم بهار من نمي دونم جريان چيه، از اول بگو.

گفت كه بابا صبح مي خواسته بره عيادت يكي از دوستاش بعد توي راه يه جا كه بابا ميگه كاملا ايستاده بوده و حركت نمي كرده ماشين، يهو يه خانومه اومده و خودش رو انداخته روي ماشين. بعد هم پا شده ايستاده و دوباره افتاده كف خيابون. گفتم خب حالا خانومه حالش خوبه؟ بهار گفت آره فك كنم خوبه. پرسيدم بابا چي؟ بابا خوبه؟ گفت آره.

پا شدم زنگ زدم به مامان. از مامان پرسيدم جريان چيه؟ مامان گفت كه هيچي چيز مهمي نيست و خانومه حالش كاملا خوبه و بابا هم خوبه و نشستيم تا مرخصش كنن.

خيالم يكم راحت شد ناهار خوردم ومنتظر موندم. مامان و بابا يك ساعت بعد اومدن. بابا مي گفت كه توي خيابون داشته ميرفته و يه جا بوده كه سر نبش ايستگاه اتوبوس بوده، بابا پشت اتوبوس ايستاده بوده، اتوبوس كه حركت مي كنه، بابا هم مي خواسته بره كه يهو اين خانومه مي پره جلوي ماشين. بابا مي گفت مردم خانومه رو بغل كرده بودن و برده بودن كنار خيابون بعد هي آب يخ ميپاشيدن توي صورتش اما اون هيچ عكس العملي نداشته. بابا گفت اهالي اونجا خانومه رو مي شناختن. وقتي ديده بودن بابا خيلي ترسيده بش گفته بودن كه آقا نگران نباش ما كه ديديم تو بش نزدي در ضمن اين خانومه مشكل داره و زياد تعادل رواني نداره و نرمال نيست.

خلاصه كه خانومه رو با آمبولانس بردن بيمارستان و بابا هم صبر كرده بود تا پليس بياد و رفته بود كلانتري. توي كلانتري، بابا كه گفته بود استاد دانشگاهه، خيلي باش همكاري كرده بودن و حتي ماشينش رو هم نگه نداشته بودن، هيچ گواهينامه يا مدرك ديگه اي رو هم ازش نگرفتن. فقط شماره موبايل و خونه و آدرس خونه و محل كارش رو گرفته بودن كه اگه لازم شد بتونن بش دسترسي داشته باشن.

مامان كه رفته بود بيمارستان و خانومه رو ديده بود مي گفت حالش كاملا خوب بوده و نشسته بوده و حرف مي زده، هيچ سرم يا چيز ديگه هم بش وصل نبوده.

خب بابا اومد خونه و يكم استراحت كرد و غروب مي خواست دوباره بره بيمارستان، كه من بش گفتم بابا تنها نرو منم بات ميام. رفتم خانومه رو ديدم به نظرم حدوداي 37 سال داشت، يه مادر پير داشت و يه شوهر معلول كه شوهره به نظر 50 ساله مي يومد. شوهره قدش بيش از حد كوتاه بود، هر دو تا پاش كج بود و درست راه نمي رفت، درست هم نمي تونست حرف بزنه. خانومه نشسته بود روي تخت، سرم نداشت، يه جوري بود انگار كه اصلا توي اين دنيا نيست، به يه جاخيره شده بود و انگار كه يه آرامش عميق داشت.

بابا با دكترش حرف زد. دكتره گفت كه اين خانوم هيچيش نيست اما حالت نرمال نداره از نظر رواني، من مي خواستم مرخصش كنم. اما خانومه گفته كه نه من شكمم درد ميكنه، لگنم شكسته، كمرم درد ميكنه من نمي تونم برم خونه. دكتر مي گفت من مي دونم چيزيش نيست اما من اينجا رزيدنت هستم و نمي تونم اينجوري مرخصش كنم. ممكنه بعدا برام مشكل ايجاد كنه. بابا هم بش گفت كه نه اگه مشكل داره كه نميشه مرخصش كرد. بابا پرسيد كه خوب حالا براش چيكار كرديد؟‌ دكتر هم گفت كه سي تي اسكن نوشتيم براش اما مادرش كه پيره ميگه نمي تونه ببرتش يراي سي تي، شوهرش هم كه معلوله. ديگه بابا با يكي از خدماتي ها صحبت كرد و قرار شد اون ببرتش. از بخش كه اومديم بيرون بابا گفت، فرزانه اينا آدمهاي بدبختي هستن برم بگم ازشون پول نگيرن و مخارج بيمارستان رو من ميدم؟ گفتم آره بابا فكره خوبيه. اما به خودشون نگو. به پذيرش بگو. اينجوري خانومه فكر مي كنه واقعايه چيزي هست و شما مي خواي با يه پول كم قضيه رو حل كني. بابا هم گفت آره درست ميگي و رفتيم.

توي ماشين بابا خيلي ناراحت بود. ميگفت نكنه واقعا يه مشكلي براي خانومه پيش اومده باشه و من مقصر باشم. به بابا گفتم نه بابا مگه ميشه؟ اصلا فرض كنيم تو واقعا زده باشي به اين خانومه، مگه ميشه كسي كه لگنش شكسته همينجوري آروم براي خودش بشينه. (براي خانومه سي تي از مهره هاي كمرش هم نوشته بودن). به بابا گفتم اگه يكي از ما جاي اين خانومه بوديم و يه كمر درد ساده هم كه داشتيم، حداقلش اين بود كه دراز ميكشيديم، حالا مگه ميشه اين خانومه مهره هاي كمرش مشكل پيدا كرده باشه و همينجوري آروم براي خودش نشسته باشه؟!!!!!!!!!!

گذشت و شب بابا دوباره رفت بيمارستان. اينبار تنهايي. دير كرده بود. نگرانش بودم. بش زنگ زدم. گفت كه داره بادكتر حرف مي زنه. خانومه رو مرخص كردن و خودش هم يكم ديگه مياد خونه. خيلي خوشحال شدم. اما دو ساعت گذشت و بابا هنوز نيومده بود. بعد كه اومد ديدم خيلي ناراحته و خسته اس. از بابا پرسيدم چي شد؟ مگه مرخصش نكردن؟ گفت كه جواب سي تي هاي خانومه اومد و كاملا سالم بود، رفتم باش حرف زدم حالش خوب بود و مي گفت و مي خنديد. شوهرش هم مي گفت كه خانومم خوبه. بيمارستان هم برگه رضايت رو آورد و شوهره چند بار خوشحال و خندون انگشت زد و گفت كه ما راضي هستيم و خانومم خوبه.

دكتر هم ترخيصش كرد و بش گفت كه خب خانوم پا شو برو. بعد خانومه برگشته خونسرد به دكتر ميگه نه من كه نمي تونم برم كه، من پام شكسته. چطوري برم؟!!!!!!!!!!!!! دكتر هم بش گفته كه پاشو خانوم برو يعني چي اين كارا؟!!!!!!!!!!!!!!!! كه خانومه خودش رو انداخته روي تخت و تشنج كرده !!!!!!!!!!!!!! بعدش هم باز هي اصرار داشته كه من پام شكسته. بش گفتن خب باشه پات شكسته؟ باشه. اما مااينجا بخش ارتوپدي نداريم. بايد بري فلان بيمارستان. گفته باشه اما من نفس هم نمي تونم بكشم، سينم هم درد مي كنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

هيچي ديگه شب هم نگهش داشتن. باباي طفلكي هم صبح درمونده بود كه چيكار كنه. مي خواست دوباره بره بيمارستان. به بابا گفتم به نظر من به جاي اينكه بري خانومه رو ببيني برو با يه روانپزشك مشورت كن. شايد تشنجش هم ساختگي باشه. نمي دونم، خدا كنه امروز ديگه اين قضيه تموم بشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط فرزانه و امین| |

واقعا هیچ چیز به اندازه این آدمو شاد نمی کنه که سرکار هم با خانمش در ارتباط باشه. انقد خوبه که نگو....

انگار نه انگار که ازش دورم... همنه خبرا تازه اول محیط کارمو بهش مخابره میکنم....

مثلاْ

ع.س استعفا داد

و.ح برکنار شد و.......

و اونطرف هم خانمی به عنوان اتاق فکر بنده رو راهنمایی میکنه....

خلاصه خیلی حال میده. البته من با این حال فک نکنید کارم پیش نمیره نه اتفاقا راندمان کاری من از همه بیشتره تو مجموعه.

امین

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط فرزانه و امین| |

همه چیز روه براه شد........ از همه دوستانی که هم با کامنت هاشون ما رو راهنمایی کردن ممنونم.....

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط فرزانه و امین| |

پریشب برای اولین بار خانومی با مامانم تلفنی صحبت کرد. بعد از تماسش مامانم هی میگفت : طفلی فرزانه ازم پرسید توقعتون از من چیه؟ مامانم انقد خوشش اومد ازین سوال میگفت چقد این دختر مظلومو خوبه....و بعد ادامه داد: من آخه چه توقعی میتونم ازش داشته باشد جز این که با هم خوشبخت بشید. مامان منم آدم سختگیری نیست. خداروشکر خیلی تاثیر خوبی داشت زنگ زدن فرزانم.

خلاصه کلی تو دل مامان جا کردی خانومیا....

فقط الان تنها مشکل کار منه که یه خط در میون حقوق میدن. فک کنم باز باید کمی صبر کنیم تا این مشکل هم حل بشه.

من که خیلی امیدوارم...

امین

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط فرزانه و امین| |


Design By : Night Skin